قصهی من از نخ و سوزنهای مامانم شروع شد. وقتی بچه بودم، مامانم برامون لباسهایی میدوخت که پر از رنگ و زندگی بود. لباسهایی که نه فقط من، بلکه همهی اطرافیان رو سر ذوق میآورد. من از همون روزها یاد گرفتم با رنگها حرف بزنم. ترکیب سبز و بنفش، یا سرخابی و آبی، برای من فقط یه انتخاب لباس نبود؛ یه جور بیان خودم بود. و انگار همیشه دیگران هم با دیدن اون ترکیبها لبخند میزدن. بعدها مسیر زندگی من رفت سمت مهندسی و متالورژی؛ دنیایی منطقی، دقیق و پر از ساختار. اما چیزی درونم خاموش نشد. تا اینکه در آستانهی چهل سالگی، کلاسهای خودشناسی باعث شدن دوباره خودم رو پیدا کنم. فهمیدم اون دختر کوچولویی که با رنگها دنیا رو زیباتر میدید هنوز زندهست. همون موقع بود که دوستام شروع کردن به گفتن اینکه لباسهام چقدر خاص هستن، چقدر رنگهاشون انرژیبخشه، و اینکه چرا نباید این حس خوب رو به بقیه هم بدم؟
“و این شد شروع برند من.”
برندی که ریشهاش عشقه، رنگه، خاطرهست. تفاوت من با بقیه شاید همین باشه: برای من طراحی لباس فقط یک شغل نیست، یک راهه برای ساختن دنیایی رنگیتر، زندهتر و شادتر — درست مثل کودک درون خودم. لباسهای من فقط پوشیدنی نیستن؛ یه حسن، یه حال خوب، یه تکه از قصهی من
مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید، هیچکس به او کار نمیداد، همه میگفتند : تو به هیچ دردی نمیخوری، یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند، مداد سفید تا صبح ماه کشید مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد، به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم در کنار هم نباشیم…
ملیکا
مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید، هیچکس به او کار نمیداد، همه میگفتند : تو به هیچ دردی نمیخوری، یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند، مداد سفید تا صبح ماه کشید مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد، به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم در کنار هم نباشیم…